|
می خواهم برایت بنویسم ...... باید برایت بنویسم ...... می خواهم بدانی دیگر نمی خواهم که دوستت بدارم..... چه کسی باور می کند ؟ نمی خواهم دیگر دوستت بدارم.... بذار فقط بنویسم ، این برگه ی سفید منتظر هجوم کلمات آتشین من است . باید بنویسم ولی چه بنویسم ؟ از قلب تو که از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم ؟ از دلم که مدام شکستیش یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا گشت ؟ از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست ؟ بذار قلب هایمان را به دادگاه عدل ببرم ، شاید آنجا تو را به خاطر این سنگدلی مجازات کنند .... اما نه .... می ترسم آنجا هم من محکوم باقی بمانم .... آنجا من محکومم ... برای زود باوری هایم که تو را بی ریا و مهربان انگاشت ... برای دل بستگی ام .... شاید برای این ها من گناهکارم .... نمی دونم .... شاید گناه از چشمان تو باشد که هیچ گاه مرا ندید یا ندیده گرفت ..... شاید اندیشیده ای من اندازه ی قلبت نبودم ! من لایق عشقت نبودم !!! می دانم ... می دانم می خواهی بروی .... می خواهم فریاد بزنم برو ... از این انتظار مرا وحشتی نیست ... شب بی قراری را هیچ وقت برای من پایانی نخواهد بود . برو ...بدون نگاه ... بدون حرف ...برو برای چه ایستاده ای ؟ به جان سپردن کدام احساس این طور بی رحمانه نیشخند می زنی ؟ برو تردید نکن که نفس های اخر این گل در مرداب بی رحم زندگی است . نترس .. برو .. احساسم اگر نمیرد بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست .. برو .. یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نیست ... پس راحت برو ... می دانم دلت دلگیر است ... درگیر ادمی دیگر .... عشقی دیگر .... برو ... مسافری در میان راه انتظارت را می کشد ... او چه می داند روحش در دستان تو سلاخی خواهد شد !!!!! برو و مرا با دلتنگی هایم جا بگذار ....روزهای عشق دیگر به پایان رسید . روزهایی که گمان می کردم تو از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی . تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری . افسوس... برو.... رفتنی ساده مثل دلتنگی هایم یا حتی ساده مثل سادگی هایم .... برو.... ولی کاش از آنچه در باورم بودی در باورت خانه داشتم ، کاش می خواندی صداقتی که در حرفم بود و در نگاهت نبود !!! برو .. گناهت را نمی بخشم . گناه اشک هایم ، اشک هایی که قطرع قطره اش قصه ی من بود و اشک که هر چه بود از شادی نبود ! برو دیگر دوستت نخواهم داشت ... بدون هراس برو ... این گل پژمرده تر از این حرفاست . برو و نیم نگاهی هم نکن ... + نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388 12:34 توسط گل مرداب |
تنها بودن يا تنها شدن ...!؟ عظمت کداميک تا استخوانت رخنه مي کند و تورا به سوي فرداهاي پوچ نزديک مي سازد؟ سختي کداميک تو را در مرداب نيستي فرو مي کشدوهستيت را در مقابل ديدگانت به تاريکي و سياهي ميکشاند؟ آيا تنها بودن وتنها ماندن برتر از ان نيست که طعم با او بودن را لمس کني ودوست داشتني ترين احساس(عشق) را تجربه ! اما ...... در فاصله يک پلک کاخ روياهاي پاک شبهايت را فنا شده ودر اقيانوس تنهايي رها شده بيابي .. اين بار تنهايي بزرگتر از تنهايي از آن توست .... يعني تنها شدن! چه کسي پاسخ گوي اين کهنه زخم هاست ؟ کدامين طبيب ياراي تسکين چنين درديست ؟ چه زود شانه ها لياقتشان را براي سرها از دست مي دهند ... چه زود عادت مي کنند وچه سخت فراموش... چه زود قله هاي محبت فتح مي شوند وچه غريبانه فرهاد ها از ياد مي روند.... چه زود امواج خوروشان در عطش به آغوش کشيدن ماسه هاي کذب فرو مي نشينند و چه آسان قطرهاي باران آسمان چشم فرا مي رسند... چه زود خواهش دستان لرزان به باوري تلخ نزديک مي شوند وچه سهل حقيقت واژه عشق گم مي گردد... چه زود دستان التماس بلند مي شوند وچه بد تازيانه هاي آرزوهاي محال مي کوبند .... چه زود قلبها فروخته مي شوند وچه دير فريب نقاب از رخ بر مي کند.... چه زود آغاز به پايان مي رسد وچه دردناکست به نظاره نشستن خاطراتي که ميميرند.... چه زود لحظه ديدار در فراموشيها غرق مي شود وچه کودکانه عهد مي شکند و قسم از ياد مي رود انگار که شب پاياني ندارد!! + نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 10:55 توسط گل مرداب |
با هيچکس نميتونم خودم رو مقايسه کنم واقعا هيچکس، هيچکس، هيچکس انقدر مثل من گرفتار سکوت، و پر از حرفهاي نگفته و احساسات بيان نشده نيست... با اينحال از اين مي ترسم که قانوني وجود داشته باشه که بگه "عشق هم حدي داره تمنا هم نهايت داره هر کي واسه خودش شخصيتي داره و آدم بايد شخصيت خودش رو حفظ کنه"... من نميتونم از اين قانونا تخطي نکنم! ميدوني که نميتونم... منم ميدونم که تو مثل آدماي کوکي قانون وضع نمي کني... مثل اونايي که فکر مي کنن همون اندازه که خدا به اونا نزديکه اونا هم بهش نزديکن!! اما نيستن!! ..... فکر مي کنم نگرانيهام برات با معنيه... اميدوارم صبح که چشمات رو باز مي کني مطمئن باشي که بيشتر دوست دارم... هميشه وقتي ميخوام برم سفر با خودم ميگم شايد اين سفر آخرم باشه شايد ديگه برنگردم شايد توي اين جاده ي پر پيچ و خم جاده ي خيس و نمناک....... سفر خيلي کوتاهه اما متفاوته... فکر ميکنم دارم به جايي ميرم که هنوز نشانه هايي از حضورت رو داره... فکر ميکنم کسي منتظرمه تا برگردم... فکر مي کنم دوسم داري... من فقط يکم خسته ام... اما براي تو همه ي خستگيهامو فراموش مي کنم... ميخوام شاد باشي...ميخوام بخندي... ميخوام تو چشمات نگاه کنم... دست... ميخوام بهت بگم که بدوني، ميخوام که بخواي ، تا مطمئن باشم وقتي بر ميگردم چيزي از اون گذشته ي تلخ باقي نمونده... بيا با من بامن باش بذار گذشته رو پاک کنيم... بهم اعتماد کن... تکيه کن... نمي افتم...قوي تر ميشم...عشق من... + نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388 15:10 توسط گل مرداب |
آيا رويا هاي حسودانه ي مرا که نشان هيجان هاي عشق منند بر من مي بخشي؟ آخر تو که به من وفا داري چرا بي جهت براي تحريک من دنبال بهانه مي گردي و از آزردنم لذت مي بري؟ چرا در ميان جمعي که تو را با چشم تحسين و تمنا مي نگرند با همه اظهار لطف مي کني و همه را بي جهت اميدوار مي سازي ؟ چرا چشم هاي خويش را گاه با مهرباني و گاه با افسردگي به اين و آن مي دوزي ؟ تو که آرامش دل آشفته ي مني .تو که از عشق نوميدانه ي من خبر داري ، چطور نمي بيني که من در جمع اين مردم عاشق پيشه و هوسباز خاموش مي ايستم و دور از لذت آنان روح خويش را در آتش غم مي گذارم و تو در اين ميان اي قدرتمند سنگدل حتي نگاهي هم به من نمي افکني ! آن وقت هم که آهنگ رفتن مي کنم در نگاه تو هيچ نشان ناراحتي _ هيچ تقاضاي خاموشي _ براي ماندن خود نمي بينم .حتي اگر مرد زيباي ديگري با من به گفت و گويي گرم و پر معني بپردازد تو خشمگين نمي شوي تازه اگر هم با خونسردي ملامتم کني لحن تو بيشتر مرا رنج مي دهد .زيرا در آن کمترين نشاني از عشق و حسد نمي يابم .همه ي اينها به کنار چرا رقيب من هر وقت تو را با من گرم صحبت مي بيند چنين مرموزانه به تو سلام مي کند ؟ حرف بزن اين زن در دل تو چه جايي دارد؟ با تو چه اندازه نزديک است که اين طور به خود حق حسادت و اعتراض مي دهد ؟چرا گاه به گاه در ساعتي که کمتر مردمان به ديد و بازديد مي روند تو او را عاشقانه با خود مي بري و نزد خود مي پذيري اش ؟ چرا مي پذيري؟ در صورتي که مي دان مرا دوست داري ، آري مي دانم مرا دوست داري زيرا هنگامي که در کنار هم تنها نشسته ايم نگاه ديدگان تو پر مهر و جملاتت پر از محبت مي شود . مي گويي حسادت در نظرت احمقانه است ! راست مي گويي زيرا من که مورد علاقه ي توام حق ندارم بدگمان باشم اما دلدار من براي خدا اين قدر مرا شکنجه نکن .فکر کن که چقدر تو را دوست دارم و چقدر بي مهري تو دلم را آزار مي دهد .....کاش مي فهميدي سکوت و بي تفاوتي من نشانه ي بي علاقه گي من به تو نيست ....شرم نمي گذارد بگويم در اين مدت چقدر به تو مي انديشم و تو برايم اسطوره اي از مرد روياهايم هستي..... حالا که تو صدايم را نمي شنوي ....نوشته هايم را نمي خواني کاش خدا ببيند .کاش خدا بخواند که منتظر واکنشي از توام تا قلبم را به تو بسپارم ............. + نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 12:7 توسط گل مرداب |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388 15:51 توسط گل مرداب |
|
| ||||||